پس كوچه هاي خالي
سالی که نکوست از بهارش پیداست!

این جمله «سالی که نکوست ...» بیشتر در موارد منفی و طعنه آمیز بکار میره ولی این بار جدا برای من سالی نکو بوده و بهارش از همه بهتر. نگاهکی به سال 89 که میندازم میبینم اتفاقات بزرگ و مهمی تو همین یک سال افتاده و با اینکه روزهای پایانی سال نزدیک میشن باز هم داره سعی خودشو میکنه و دست بردار نیست. اتفاقاتی که ازشون حرف میزنم مسائلی هستن که در زندگی هرکس یا یک بار اتفاق میافتن یا باید یک بار اتفاق بیافتن یا اینکه خلاصه تعدادشون خیلی زیاد نیست!

بهار 89 مهمترین اتفاق سال یا حتی زندگیم رو به خود دید یعنی ازدواج با همسر عزیزم. چند ماه بعد هم تو خرداد با موفقیت و نمره کامل از پایان نامم دفاع کردم و فوق لیسانسه شدم. دو روز بعد از دفاع به اتفاق همسرم برای یک ماموریت خاطره انگیز به چین اعزام شدم که کوتاه بود ولی پر بار.

پاییز برای اولین بار در زندگیم با هزینه ای که خودم جمع کرده بودم زمین خریدم و به تازگی هم کار معافیت از خدمت مقدس تهبازی جفت و جور شده و چند وقت پیش موفق به دریافت ویزای انگلیس شدیم و اگر خدا بخواد بهار آینده یه سری خواهیم زد.

این اواخر هم که خونه ای گرفتیم و برای اولین بار قراره با همسرم بریم زیر یه سقف و کلی آرامش و شادی تجربه کنیم. به امید خدا اگه مدارک مهاجرت به کانادا رو هم اوایل سال 90 بفرستیم نوید یک سال پر بار دیگه هم خواهیم داشت.

 

زندگی بر آب ماند، آب اگر راکد بماند چهره اش افسرده گردد.

پيام هاي ديگران ()        link        سه‌شنبه ۱٠ اسفند ،۱۳۸٩ - فرشید
این کوچه با تو دیگر خالی نیست

باید زودتر این کارو میکردم، امیدوارم کوتاهی من قابل گذشت باشه. وبلاگ پس کوچه های خالی چند ماهی هست که باید تغییر نام بده چون دیگه این کوچه خالی نیست. پر شده از هیاهوی بازی کودکان احساس، از امید و مهر و شکیبایی. این کوچه دیگر ساکن نیست! نهری شده که به رودخانه خواهد پیوست و به دریا میرسد. به همین دلیل میخوام اسم این وبلاگو بذارم "همسفر، ما به دریا میرویم" و تصویر اون رو هم با تصویر زیر جایگزین کنم:

 

چند تا تصویر دیگه هم پیدا کردم که معنی همسفر بودن را به خوبی بهمراه دارن که این تصاویر را هم تقدیم به حضور میکنم:

همتم بدرقه راه کن ای طائر قدس *** که دراز است ره مقصد و من نوسفرم

پيام هاي ديگران ()        link        دوشنبه ٢٠ دی ،۱۳۸٩ - فرشید
هرگز غم دو روز مرا یاد مگشت *** روزی که نیامدست و روزی که گذشت

چند وقتیه فکر مهاجرت به کانادا از گوشه ذهنم به مرکز مهاجرت کرده و تمام امیدم شده سفر و جنگلهای انبوه کاج و آبشار نیاگارا و گوزن شمالی و دانشگاه مک مستر و آبجوی ارزونتر از نوشابه و لبخند همسایه و ....

خوشبختانه بهترین و راحت ترین راه مهاجرت جلومون بازه که همون مهاجرت از طریق نیروی کار ماهره هم شانس کبک رو داریم هم فدرال. رشته لیسانس منو کبک میخواد و فوق لیسانسمو تو همین شرکت زپرتیمون مسخره میکنن. انگار نه انگار که من چقدر زحمت و دود چراغ خوردمو چقدر از خوش گذرونیام گذشتم تا بشم فوقولانس. این فوق لیسانسم دانشجوییش بیشتر احترام داشت تا مدرک به دستیش. اما همسر عزیزتر از جانم از این مشکلات نداره هم لیسانسشو تو فدرال میخوان هم فوقشو. همین شد که دست انابت به امید اجابت به سوی فدرال بلند کردیم و چه آسان نمود اول ولی افتاد مشکلها.

تا صبر کنیم مدرک هر دوتامون آماده بشه و همسرم امتحان آیلتس بده و به امید خدا نمره مطلوب بیاره چند ماهی طول میکشه و حالا اینکه تا چند ماه آینده بازم فدرال این رشته رو بخواد و ظرفیتش پر نشه یه مقوله سرنوشت سازیه که چون فعلا ظرفیت پذیرشش رو ندارم بهش نمی پردازم. همه مشکلات به اینا ختم میشد که با صبر و شکیبایی قابل حل بود ولی دیروز قوز بالا قوز شد وقتی محلی که همسرم بیشتر از دو ساله مشغول به کاره حرف اول و آخرشو زده که گواهی اشتغال به کار نمیده!!! از یه طرف میگم دوباره درخواست کنیم ولی با کمی خواهش، طرفی میگم نمره آیلتسشو یه کم بالاتر ببره با همین دو سال سابقه هم میتونیم اقدام کنیم ولی بنده خدا معجزه که نمیتونه بکنه که من این نمره آیلتسو هی عین کمک فنر کش میدم هرجا که کم اومد درستش کنه، از طرفی میگم خودم واسه کبک اقدام کنم و نهایتا انتخاب آخر که از همه راحت تر به نظر میرسه اینه که بیخیالش بشم و برم یه خونه آبرومند تو پایین شهر البته نزدیک به مرکز اجاره کنم و بجای لبخند همسایه لبخند بسیجی رو تماشا کنم و بجای گوزن شمالی با جارو بیفتم به جون موشهای سرطانی جوبهای تهران و بجای جنگلهای انبوه کاج به شاورمای میدون کاج امید ببندم و خیلی انرژی مثبت داشته باشم و به یاری اندکی توهم آبشار دوقلو رو جایگزین آبشار نیاگارا میکنم.

خودم از روده درازی خودم بدم اومد. مثلا من الان در وضعیت خوبی نیستم و امیدمو از دست دادم، ایرادی نیست اگه هذیون بگم. لبخند بزن بسیجی!!!   

پيام هاي ديگران ()        link        یکشنبه ۱٩ دی ،۱۳۸٩ - فرشید
زندگی دامی است که در آن گرفتار شدیم

نمیدونم این شر و ورایی که تحت عنوان وبلاگ، درد دل یا هر چیز دیگه ای خواهم نوشتو به کی باید بنویسم، برای کی؟ خودم؟ خدام؟ مهم نیست.

کلمه روزمرگی یه اتفاق وحشتناک رو یادم مینداخت که فکر میکردم اونایی که ترسو هستن گرفتارش شدن و حقشونه. صبح پا میشن میرن دنبال یه لقم نون زورکی که تا شب کوفتش کنن و کل امید زندگیشون اینه که شب خوب بخوابن و خواب خوب ببینن. از این دردناک تر ممکنه؟

آره ممکنه. اینکه ببینی افتادی تو این چرخه زوال! امروز صبح که مثل همیشه بیدار شدم و عجله تا به کارم برسم و نیم ساعت تاخیر نخورم تا نکنه هزار تومنی از حقوقم کم شه و شرمنده زندگیم شم، یه نگاهی به هر روز و هنوزم انداحتم و دیدم روزمره یعنی همین. نه امیدی نه هیجانی نه پیروزی و شکستی. همش ترس! ترس اینکه نکنه مدیر بگه چرا دیر اومدی منم یه بهانه جور کنم بدم دستش و آخر شانسم اینه که مدیر خودشم نیومده باشه. این بار اگه پرسید میگم دلم خواست. داشتم صبحونه میخوردم. دیگه بسه ترس، دیگه بسه روزمرگی!!!!

باید شروع کنم، یک روز تازه را، یک راه تازه را، یک عشق تازه را

آسمان
و هر چه آبی ِ دیگر
اگر چشمان تو نیست
رنگ ِ هدر رفته است. 

بر بوم روزهای حرام شده
چه رنگ‌ها که هدر رفتند
و تو نشدند.
تقدیم به تو که آبی چشمانت تنها تکرار لذت بخش روزمرگیهایم است

پيام هاي ديگران ()        link        دوشنبه ۱۳ دی ،۱۳۸٩ - فرشید
Should i stay or should i go

whenever this question comes in my mind i choose second choice without any doubt. because if i had to stay i would never been uncertain to stay or not.

پيام هاي ديگران ()        link        یکشنبه ۱٢ دی ،۱۳۸٩ - فرشید
پروفسور ماکای بامعرفت

دو ماه پیش بود که مثل بقیه هم بازیام تو تب و تاب انتخاب استاد راهنما و موضوع پایان نامه و این مسخره بازیا بودم که در نهایت هم یه موضوع که ۵۰ سال پیش خیلی طرفدار داشت رفت تو پاچمون، مهم نیست. مهم اینه که ۵۰ سال پیش خبری از سایتای رنگ و وارنگ و آمازون و یاهو ماهو هم نبود. منم خیلی امروزی عمل کردم و رفتم دنبال جدیدترین مطالب در مورد مدل سازی دینامیک سیستم و یه کتاب تپل و خوش جلد به چشمم خورد. از اونجایی که پشیزی هم خیال خرید این کتاب رو در سر نداشتم رفتم دنبال سوابق نویسنده. پروفسور ماکای واحد تحقیقات سیستم ها دانشگاه آریزونا. بدون هیچگونه تردیدی نامه ای پر درد و جانسوز به ایمیل استاد ارسال کردم و شدیدا هم از رفتار متخاصمانه کشورم که تحریمات امریکا را به دنبال داشت ابراز پشیمانی و استغفار نمودم. پروفسور هم در اقدامی غیر منتظره ایمیلی آکنده از مهر در جواب فرستاد و خواست که بیشتر از اهدافم و سیستمی که قصد مدل کردن دارم برایش توضیح دهم. من هم که هیچ سیستم خفن و قابل عرضی در آستین نداشتم یک سیستم اجتماعی مضحک را بیان کردم، قابل ذکره که توضیح همین سیستم در کلاس پروژه شبیه سازی خنده حضار را بهمراه داشت. حالا پروف ماکای هم خندیده یا نه خدا داند ولی ابراز علاقه مندی نمود و گفت که خودش هم به سیستم های رفتار اجتماعی گرایش داره و بعد از چند بار نامه نگاری که در جهت سنجش بنده بود خلاصه آدرس کلبه درویشی ما را طلب کرد. جای همتون خالی چند روز پیش یه بسته صحیح و سالم و وسوسه برانگیز ملبس به پاکت دانشگاه آریزونا بهم تحویل داده شد و استاد نامه ای و دو مثال از فعالیت های جاریش هم پیوست کتاب کرده و از من خواسته سریعا مدلسازی هامو براش بفرستم. دوستت دارم پروفسور. دوستت دارم آریزونا.

پيام هاي ديگران ()        link        شنبه ٢٠ بهمن ،۱۳۸٦ - فرشید
عواقب زمين لرزه

دوستی جدیدترین مطلب وب نوشته هاشو اختصاص داده به زلزله تبریز یعنی بهتره بگم زلازل تبریز که همین چند وقت پیش اتفاق بیاض افتاد. این مطلب منو یاد یکی از خاطرات زیبا و جالب زندگیم انداخت که سالها پیش اتفاق بیاض افتاد. فکر کنم بهار ۸۳ بود که تهران یه لرزش حسابی به خودش دید و خوب حال اونایی رو گرفت که سفت چسبیده بودن به این دنیا.

zelzel

   من تازه از تبریز برگشته بودم و از فرط خستگی دراز افتاده بودم رو مبل و فرشاد هم تو اطاقش ساعت ها بود که تلفن رو از آغوش رها نمی کرد. منم گهگاهی جهت خالی نبودن عریضه یه کرمی تو کارش لحاظ می کردم تا اینکه زمان وقوع فرا رسید. شاید ثانیه ای بیش به طول نیانجامید ولی تو همون چند ثانیه اتفاق ها افتاد. فرشاد که غرق در ارتباط تلفنی بود با عصبانیت فریاد زد: فرشید نکــــــــن. منم که فاجعه رو درک کرده بودم گفتم من نیستم زلزلست. صدای جیغ و داد دختر همسایه بالایی هم بلند شد و زمانی بیشتر از حد معمول هم به طول انجامید یعنی حتی تا وقتی که از منزل بیرون زدیم و دقایقی ترس و لرز و برگشتیم و طرف در تمام این لحظات بی خیال گریه نمی شد. لحظاتی بعد هم داداشش که حموم تشریف داشت و یه حوله قسطی دور خودش انداخته بود با لبی که به زور خندان جلوه می کرد پیداش شد. میگم کاش ... هیچی زشته نمیگم. خلاصه این لحظات سخت سپری شد و بالاخره همه به منزل بازگشتیم. از اونجایی که والدین گرامی مسافرت تشریف داشتن من و فرشاد تا پاسی از شب قیافه همو تحمل کردیم تا یکباره صبرمون لبریز شد و تصمیم گرفتیم ماشینو برداریم و بزنیم تو خیابونا. دو از رفقای بیکار و همیشه پایمون هم باهامون همراه شدن. یه مقدار که ول گشتیم زدیم سمت بوستان گفتگو. باور نکردنی بود. تمام جمعیت گیشا ریخته بودن تو پارک، اونایی که بضاعت مالیشون بیشتر بود یه چادر خفن هم آورده بودن تا شبو راحت صبح کنن. ما هم که تازه چند روزی بود یه سیستم حسابی رو ماشین بسته بودیم همگی به این توافق احمقانه رسیدیم که از بالا تا پایین پارکو ویراژ بدیم و همزمان آخرین قدرت سیستم رو هم به رخ بکشیم. دقیقا هم یادمه که چه موزیکی گذاشته بودیم. همینطور که به سمت پایین میرفتیم به تعداد جمعیت خشمگین تعقیب کننده و فحش به زبان هم افزوده می شد تا اینکه یه گشت موتوری پیچید جلومون و به قول خودمون خفتمون کرد. بعد از اونم بسیجیای مشتاق سر رسیدن و با کمی تاخیر جمعیت وحشی هم خودشونو رسوندن. دقایقی کسی کاری به کار ما نداشت و بین این سه گروه نزاع بود که کدومشون باید به حساب ما رسیدگی کنن. من که بسیج و نیروهای مخلص انتظامی رو به اون وحشیا ترجیح میدادم و خوشبختانه همون نیروهای مخلص مارو صاحب شدن و تا پاسگاه هم اسکورت برادرانه ای ازمون کردن. ماشینو تو پارکینگ پاسگاه گذاشتیم و من شروع کردم به قفل و زنجیر کردن ماشین که یکیشون گفت نمیخواد اینجا کسی نمیاد و منم با حالت تمسخر گفتم اینجا از همه جا بدتره جناب سرکار و با حالتی خشمگین گفت که زبونتو از جاش در میارم. به هر حال اون تو چه ها گذشت بماند ولی در آخر ازمون با چای پذیرایی و تعهدی در ازایش گرفته شد. نتیجه اخلاقی اینکه از این پس بعد از زلزله حواستون به کارتون باشه که آقا پلیسه بیداره!!!

پيام هاي ديگران ()        link        پنجشنبه ٢٩ آذر ،۱۳۸٦ - فرشید
اينجا لندنه يعنی شهری که ...

صبح روز پنجشنبه است اینور دنیا ۹ آگوست اونور دنیا ۱۸ مرداد. با بروبچ قرار مسافرت داریم اما هنوز تصمیم نگرفتیم کجا. من که قفل کردم رو لندن، نوشین گیر سه پیچ داده به برایتون و علیرضا میگه یا لیک دستریکت lake destrict یا من نیستم. اینم از تفاهمات خانوادگیه دیگه خدا زیادش کنه. بالاخره به توافق رسیدیم که خارج شیم ببینیم چی پیش میاد. یه بنزینی به ماشین زدیم و قرار بر رای گیری شد و خدارو شکر باز همه رای خودشون همه هم احساس میکردن به دلایلی باید حق وتو داشته باشن. از جایی که ما می خواستیم حرکت کنیم lake سمت شمال بود و لندن و برایتون هم مسیر بودن و طرف جنوب. برایتون که شهر ساحلی جنوبه و اونور آبش میشه فرانسه.  پس با این محاسبات بد نبود فرقه پیاده کنم و با نوشین هم رای شم تا بریم سمت جنوب و به موقع یه فرقه دیگه بزنم و به هدف برسم. خوشبختانه محاسباتم درست از آب در اومد. باید از ring road لندنو رد میکردیم و میرفتیم برایتون. انقد تقاطع ها و اتوبانا زیاد میشدن نزدیکای لندن که همه گیج شده بودیم. navigator یا به قول بهروز خرابه ای، نوی رو هم نیاورده بودیم و مجبور بودیم نقشه خوانی کنیم. نقشه رو هم یه جور خوندم که صاف افتادیم تو مسیر اصلی لندن. کاملا تفاوت با سایر جاها احساس میشد و تراکم بالا رفته بود. دورنمای شهر که هیجان انگیز بود، اولین نشانه ای که آشنا بود ساختمون بلند و تخم مرغی شکل بی بی سی بود. نمیتونستیم با ماشین بریم وسط شهر چون اولا باید تیکت میخریدیم و تازه جای پارک کردنم پیدا نمیشد و پر درد سر بود کلا. حومه شهر هم پر بود از پارکینگای طبقاتی و ما هم چون بلد نبودیم رفتیم جنوبی ترین محله لندن برکستون نه بعدا هم فهمیدیم خلاف ترین محله اونطرفاست. انگار رفتی وسط جاماییکا همه سیاه ورزنگی. واسه اولین بار بود احساس میکردم خیلی سفیدم اصلا برفم. پیاده شدم برم دنبال توالت و تو راهرو های تاریک پارکینگ یه سیاهه تو حال خودش بود و داشت میشاشید به دیوار. کرک و پرم ریخت از ترس و لی با احتیاط از کنارش رد شدم اصلا منو ندید. یه سیاهه هم با عجله داشت میرفت و چون بچه باحالی به نظر میرسید ازش نشونی توالت گرفتم. خیلی تحویلم گرفت گفت جلو توالت احتمالا یه گنگ سیاه کمین کردن و پول می تیقن هیچی بهشون نگو و یه پنجاه پنسی بذار کف دست یکیشون دتس ایت! منم سینه سپر کردم و رفتم خوشبختانه خبری هم از گنگ وعده داده شده نبود. اینجا دیگه مثل لیدز احساس بیگانگی نمیکردیم و خود انگلیسیا هم خوب راهنمایی میکردن. ایستگاه متروی زیرزمینی برکستون آخرین ایستگاه بود و ۵ تا ایستگاه فاصله داشت تا ویکتوریا. متروی قدیمی و خزه بسته ای داشت. پر سرو صدا هم بود متروی تهران در برابرش پادشاهی میکرد. ولی خیلی زیر بود و قدمت زیادی داشت و تقریبا همه شهرو پوشش میداد. انگار نصف جمعیت انگلیس زیر زمینن. ویکتوریا پیاده شدیم و تا هاید پارک قدم زنان رفتیم. تا چشم کار میکرد پارک بود و چقدر پر جنب و جوش. جمعیت عظیمی مشغول بازی کریکت بودن. بعد از مدتی تماشا و لذت بردن از مناظر رفتیم سوار یکی از اتوبوسای قرمز و معروف لندن شدیم. خدا پدر این کارتای دانشجویی بین المللی رو بیامرزه خیلی کار راه بنداز بوده یه تخفیفی هم باهاش گرفتیم. اتوبوس از جاهای معروف و دیدنی رد میشد و خیلی خوب توضیح میداد. به پیکادلی که نزدیک میشدیم خیابونا شلوغ تر میشدن و چهارراه معروفش از دور نمایان بود قبلا زیاد عکساشو دیده بودم و از نزدیک دیدنش مثل یه رویا بود. به قول علیرضا جوادیه لندن. شلوغ.

pic

میدان پیکادلی

یه چندتا دختر و پسر جوون لباسای سفید پوشیده بودن و روش نوشته بودن free hug وقتی رفتم سمتشون یکیشون بقلم کرد جای همتون خالی. یه آکادمی سکس هم اون گوشه بود، یه دختره وایساده بود دم درش تبلیغ میکرد. ازش پرسیدم اینجا چی یاد میدین گفت رابطه درست با جنس مخالف، عشق و محبت و سکس. میتونید با دوست دخترتون بیاید تمرین کنید اگر هم تنهایی پارتنر هست. از قیمتش پرسیدم یه چیزایی گفت منم گفتم میرم نیم ساعت دیگه میام. از اونجا رفتیم سمت west minister همونجا که ساعت معروف بیگ بن، مجلس انگلیس و دفتر نخست وزیر قرار داره. اما چون داشت دیر میشد و ساعت حرکت قایقا تموم میشد اول رفتیم رودخانه تایمز رو سیاحت کنیم. از زیر پلهای london bridge و پل قدیمی tower bridge رد شدیم و آرام آرام به چرخ و فلک بزرگ اونجا معروف به چشم لندن رسیدیم. هر نگاهی که به آسمون مینداختم ترافیک هوایی اونجا نظرمو جلب میکرد یه بار که چهارتا هواپیما داشتن دور میزدن و منتظر فرود بودن خوب ناسلامتی فرودگاه هیترو یکی از شلوغ ترین فرودگاههای دنیاست.

tower

تاور بریج

راهنمای مسافرین که تو قایق داشت با میکروفون توضیح میداد خیلی شوخ بود و یادمه به بیگ بن که نزدیک میشدیم گفت تا چند لحظه بعد در سمت راست مرکز استعمار دنیارو خواهیم داشت جاییکه سالها در اختیار آقای تونی بوش بود.

وست مینیستر و ساعت بزرگ بیگ بن بناهای عظیم و دیدنی هستند، اگه بگم فقط چند ساعت تماشاش وقت میبره مسخرم میکنید. ساخت این اثر برمیگرده به سال ۱۸۵۹ و طراحش هم سر بنیامین هال بوده. مشابه همین بنا ولی قدیمی تر و کوچک تر تو یورک یافت میشه و جالبه بدونید قبل از لندن شهر یورک پایتخت انگلیس بوده. روبروی در اصلی مجلس عده ای چادر زده بودن و به نشانه اعتراض پرچم های افغانستان و فلسطین رو به همراه شعارهایی همراه داشتن و این قضیه برای رهگذاران و پلیس مساله عجیبی به نظر نمیرسید.

westminister

پيام هاي ديگران ()        link        پنجشنبه ٢٢ آذر ،۱۳۸٦ - فرشید
حکایت چوپان و مهندس!

چندی پیش دوستی حکایتی در باب مشاغل ما مهندسین صنایع نقل کرد که بازگو کردنش کمی تا قسمتی خالی از لطف نیست:

گویند چوپانی در مزرعی سبز به چرای گوسپندان مشغول بود که ناگهان مهندس خوش تیپ و سامسونت به دستی نزد وی آمده و ادعا نمود بدون شمارش گوسپندان تعداد آنهارا بدست خواهد آورد و در عوض یکی از گوسپندان را به عنوان دست مزد انتخاب میکند. چوپان ساده پذیرفت و مهندس لپ تاپ ۱۲ اینچی اش را از کیف بیرون کشید و پس از اتصال به سیستم جی پی اس و چند کار خفن به چوپان می گوید تو ۶۱۷ تا گوسپند داری. چوپان می پذیرد و به مهندس اجازه انتخاب گوسپند می دهد و مهندس هم همین کار را می کند و در حال بازگشت بود که چوپان می گه اگه من حدس زدم تو چه کاره ای گوسپند را پس میدی؟ مهندس با تکبر و اطمینان قبول میکنه و چوپان در جواب میگه تو مهندس صنایعی. مهندس که از تعجب شاخ درآورده بود گفت درست حدس زدی گوسپند را پس میدم ولی بگو از کجا فهمیدی. چوپان میگه به سه دلیل:

اول اینکه تو کاری که بهت هیچ ربطی نداره و هیچی ازش نمیدونی دخالت میکنی،

دوم اینکه چیزی رو که خودم میدونم به خودم میگی،

سوم اینکه سگ گله رو جای گوسپند ورداشتی داری میبری.

پيام هاي ديگران ()        link        دوشنبه ٢۱ آبان ،۱۳۸٦ - فرشید
سلام، اومدم به خودم تبريک بگم

حتما باید بگم به چه دلیل یا دلایلی به خودم تبریک میگم. چون حوصله روده درازی ندارم سریع میگم و رد میشم. اول اینکه بالاخره کامنت های منم دو رقمی شد! دوم اینکه فردا تولدمه  و دوست دارم گذری بر روز تولد خویش در سالهای اخیر داشته باشم:

۲۰ آبان ۸۶ : ؟

۲۰ آبان ۸۵: با گنگ داریوش و اراذل ابدی که قطره ای شعور از دریای بیکران تعقل نچشیدند سفری کوتاه به باغ یکی از عناصر نامبرده داشتیم و ساعاتی پاتوق کردیم.

۲۰ آبان ۸۴: به اتفاق هم اتاقی های خوابگاه شهرک (مجتبی، خبات، صدرا، شهاب و ...) بیرونکی رفتیم.

۲۰ آبان ۸۳: عمل خاصی انجام نشد.

۲۰ آبان ۸۲: با یک سری گدا گشنه به کل کل گذشت و زهرمارمان شد.

۲۰ آبان ۸۱: از عده بیشماری دانشجوی سال اولی دعوت گرفتیم و فریادها برآوردیم. نهایتا با اصابت سنگ همسایه به شیشه که با صدها فحش رکیک پاسخ داده شد جشن و شادمیان کامل گشت. 

پيام هاي ديگران ()        link        شنبه ۱٩ آبان ،۱۳۸٦ - فرشید
فارسی را پاس بداريم

فارسی را پاس بداریم زیرا:

1- قدیمی ترین لوح حقوق بشر جهان بزبان فارسی كهن نگاشته شده.

2- زبانی ادبی و دارای آثار ارزشمند در قالب شعر و نثر است با این وجود كه تمامی آثار فارسی قبل از اسلام سوزانده شد  و این جمله قابل انكار نیست كه سنگینی و ارزش هر زبان را آثار ادبی آن زبان معین می كنند نه تعداد سخنورانش.

3- تعدادی از شاعران صاحب سبك سراسر گیتی ارزش فارسی را دریافتند و تنها بخاطر استفاده از مجموعه های ادبی فارسی به یادگیری آن پرداختند، نظیر گوته كه در سخنی معروف بیان كرده «از اینكه زیر آسمانی زندگی میكنم كه زمانی حافظ شیرازی میزیسته به خود افتخار میكنم».

4- بسیاری از شاعران كه زبان مادریشان غیر فارسی بوده ترجیح دادند مهمترین آثار خودرا به فارسی بنگارند (مولوی، نظامی، شهریار و غیره).

5- فارسی كهن زمانی زبان رسمی بزرگترین امپراطوری جهان بوده و مرزهای امپراطوری پارسیا از چین تا مصر ثبت شده بود.

6- با وجود تمامی دشمنی ها با ایران هنوز هیچ كس نتوانسته عبارتی زیباتر از شعر فارسی «بنی آدم اعضای یكدیگرند» را برای خودنمایی بر سردر اصلی سازمان حقوق بشر و سازمان ملل بیابد.

7- پس از دویست سال جلوگیری و دشمنی اعراب باز هم اصالت خود را بدست آورد و تنها صدماتی بر پیكره دستوری آن باقی مانده.

8- بسیاری مردم جهان بزبان فارسی و شاخه های مختلف آن نظیر دری، پشتو، افغانی و ... در كشورهای ایران، افغانستان، تاجیكستان، پاكستان، هند، بحرین و غرب چین ایراد سخن میكنند.

9- زبان فارسی خود بتنهایی زبانی كامل است همانطور كه فردوسی در اثر همیشگی شاهنامه از هیچ لغت غیر فارسی استفاده ننموده و تاثیر زبان عربی (كه بدلیل قواعد كامل، صرف و نحو بدون نقص، واژگان مرتب و تنها زبانی كه قابلیت تطابق با عبارات منظم را داراست، كامل ترین زبان دنیاست) بر فارسی نمی تواند دلیلی بر نقص این زبان باشد.

10- بیش از دو سوم مردم ایران زمین به این زبان با گویش های متفاوتش سخن میگویند.

11- تاثیر زبان فارسی بر ادبیات عربی، هندی، چینی، تركی و حتی ایتالیایی و اسپانیولی و زبان كشورهای اروپای شرقی قابل مشاهده است.

12- تحریر خط فارسی میان آثار هنری جهان جایگاه خود را داراست وشیوه های  ثلث و نستعلیق از زیباترین تحریرات خط فارسی و عربی است.

13- زبان فارسی  تنها چیزی بود كه مغولان نتوانستند نابود كنند و خود ناچار تسلیم شیوایی و فرهنگ غنی آن شدند.

۱۴- بنای عظیم و ماندگار پرسپولیس (شهر پارسی) نزدیک به سه هزار سال قدمت و اصالت و جاودانی این زبان را به رخ جهانیان میکشد.

پيام هاي ديگران ()        link        شنبه ۱٧ شهریور ،۱۳۸٦ - فرشید
ما اومديم

سلام گرم و صمیمانه بعد از یک ماه و چند روز مرا از کوچه پس کوچه های خالی وبلاگ پذیرا باشین. یه مدت بود که اصلا دل و دماغ نوشتن نداشتم و وبلاگ نویسان حتما این حال منو درک میکنن. مهمتر از حال و حوصله که نبود هیچ مطلبی هم نداشتم. هیچ کسی هم پیدا نشد یه کلام بگه آقا فرشید کجایی عزیزم، نه از این خبرا نبود البته نا شکری هم نکنما دستش درد نکنه این حسام هم یه سرکی زده از قرار معلوم. خواستم این دفعه از خاطرات سفر بنویسم، جان شما دو سه روز اول رسیدن که در شوک بسر میبردم و تازه دارم سر هوش میام.

این یک ماه و چند روز همش خاطره بود الان که فکر میکنم متوجه میشم. ماجراهای کار کردنم، مسخره بازیامون با نوشین و علیرضا، اون روز که سرشونو گول مالیدم سر از لندن در آوردیم، اشتباهی کلاب همجنس بازا رفتم ولی به شرافتم قسم به دقیقه نکشید که زدم بیرون، اون یارو که فحشش دادیم بعد فهمیدیم ایرانیه خدارو شکر فحش کش دار ندادیم، اون روز که با نوشین به هوای قهوه مفتی رفتیم کلیسا ولی تیرمون به سنگ خورد و دو ساعت عرق ریختیم و سرخ و سفید شدیم و صدها خاطره شیرین و بیاد ماندنی دیگه، فقط به دوستان اونور آبی بگم میس یو. خودشون میفهمن منظورمو .

اینم یه عکس به عنوان پیش کش از شهر زیبای یورک(اگه یاهو همکاری کنه و عکسارو بیاره) امیدوارم در چند پست آینده بیشتر از خاطراتم بنویسم. بریم تبریز و برگردیم ببینیم چی میشه.

                                  

minister

پيام هاي ديگران ()        link        چهارشنبه ٧ شهریور ،۱۳۸٦ - فرشید
ياران همه رفتند!!

پس این دوستای با معرفت کجان؟ همه سر به لاک خویش بردند و از من جدامانده خبری نمیگیرند. ولی من همش دنبال آمار شماهام و به عده ای از دوستان باید تبریکاتی عرض کنم تا باور کنند در یاد من باقی خواهند ماند. دوستانی که لازم به دریافت تبریک هستند:

مجتبی هم به اون خاطر هم برای شغل جدید و پردرآمدش.

خبات برای رفت و آمدهای مشکوکش و اون ریش لنگریش .

شهاب جهت ازدواج داداشش و پاس کردن دروس طبق اخبار واصله.

حسام برای اون تی شرت خردلیش . مبارکت باشه ولی وجدانی بهت نمیاد پسش بیار قول میدم چیزای بهتری خونتون جا بذارم فقط کافیه اعتمادمو تسبت به خودت افزایش بدی.

صدرا بعلت تولدش و فارغ التحصیل شدن (راستی حسین اون اکانت رپید شیر بهت داد یا وعده سر خرمن بود؟ اگه بود به حسین هم به خاطر پیچوندن جمع باید تبریک بگم).

ممدرضا که صاحب برگ سبز امریکا شده و احتمالا داییش تو بخش سهمیه بندی بنزین آشنا پیدا کرده و میخواد بی نیازش کنه.

نوید جون هم خبر رسیده یه شب با شکم سیر سرشو رو بالش گذاشته و به زودی ۲۵۰ دلاری دستگیرش خواهد شد.

پيام هاي ديگران ()        link        چهارشنبه ٢٧ تیر ،۱۳۸٦ - فرشید
مرامنامه تنبل ها!!!

با سلام خدمت تمامی تنبل های عزیز و دوست داشتنی. امیدوارم حال خوندن این مطلب رو داشته باشین چون نوشتنش که انرژی فراوانی از من گرفت در سطح کالری. مدتیست که  ما تنبل ها نیاز به اتحاد و نزدیکی بیشتری رو احساس میکنیم و فعالیت های سنگین روزمره وقت این قبیل کارهارو از ما گرفته و از این گذشته این کارها حوصله فراوانی میطلبه.

  چندی پیش عده ای تنبل اقدامی بزرگ انجام دادند و پایه گذار مرامنامه ای ارزشمند شدند اما بعلت عدم پشتیبانی و دخالت عناصر زرنگ عمل مهمشان به سرانجام نرسید و بنده تصمیم به تکمیل و ارائه این مرامنامه گرانبها دارم و نسخه پیش نویس آنرا اینجا به دید عموم گذاشتم و خواهشمندم اگر مورد دیگری در ذهن دارین ما را بی نصیب رها نکنید.  

۱- ما شدیدا الفاظی را که عده ای سودجو به ما تنبل ها نسبت دادند را محکوم میکنیم. ما تنبلیم نه ....

۲- در هر وضعیتی که قرار داریم خوابیدن بر نشستن، نشستن بر ایستادن و ایستادن بر راه رفتن اولویت دارد و دویدن به هیچ وجه توصیه نمیشود.

۳- روز را به اندازه کافی به استراحت بپردازید تا شب را براحتی بخوابید.

۴- در کنار تخت خواب خویش صندلی مناسبی قرار دهید تا بمحض بیدار شدن بدون نیاز به فعالیتی اضافی به استراحت بپردازید.

۵- حتی الامکان با هرگونه فعالیت که منجر به خروج از محل استراحت میشود مخالفت کنید.

با تشکر

پيام هاي ديگران ()        link        یکشنبه ۱٠ تیر ،۱۳۸٦ - فرشید
به ايرانی بودن خويش افتخار کنيم.

متاسفانه این اواخر عده ای اقدام به تخریب چهره منور جمهوری اسلامی و دولت کارآمد نمودند اما آمارهایی که مدام منتشر میشوند پاسخ مستحکمی به منتقدان است زیرا نام جمهوری اسلامی ایران در سطر و مقامهای بالای اکثر این رتبه بندیها به چشم میخوره در زیر به چند مقام شایسته و درخور ایران اشاره میکنم و قبل از این مهم واجب میدانم دستیابی به چنین افخاراتی را به پیشگاه امام عصر و رهبر معظم تبریک عرض کنم. لطفا اگر شما هم مقام مهمی از کشورمان میدانید آنرا به افتخارات اضافه کنید و مارا هم مطلع گردانید.

- مقام اول در تلفات جاده ای.

-دارا بودن آلوده ترین ساحل دنیا.

-مقام اول در مصرف و اتلاف بنزین.

-مقام دوم در تلفات سوانح طبیعی.

-مقام دوم در تلفات براثر نیش حشرات و گزندگان پس از مکزیک.

-مقام اول از لحاظ حضور مقیم و مهاجر و پناهنده (البته این مقام را مدیون برادران افاغنه هستیم و این هم جوابی محکم بر منتقدین سیاست های خارجی ایران و افرادی که ادعای انزوای کشور عزیزمان را میکنند).

-مقام اول در تعداد گویندگان یا علی.

-مقام اول رده بندی فیفا در میان کشورهای غرب آسیا.

و از همه مهمتر مقام اول در میهمان نوازی از مهمانان ناخوانده.

پيام هاي ديگران ()        link        پنجشنبه ٧ تیر ،۱۳۸٦ - فرشید
fact about girls

Do you know the relationship between two eyes..? They blink together, They move together, They cry together, They see things together and They sleep together But they never see each other .. That's what is true friendship !! But when a beautiful girl comes in front, one eye blinks and the other remains open..... Moral of the story : Girls can break even the best of friendships !!

   dog blink                                           

                (picture from www.isotockphoto.com)

great appreciat to mr elia                                         

پيام هاي ديگران ()        link        سه‌شنبه ٥ تیر ،۱۳۸٦ - فرشید
دو روز پر ماجرا

                                             

در دو روز گذشته دو تا ماجرای قابل نقل بوقوع پیوست که به ترتیب موجبات خنده و گریه من مفلوک گردید. اولی بر میگرده به روز جمعه که خداوند قسمتمان کرد که برخلاف دیگر جمعه ها عزم دشت و صحرا نکنیم و گوشه منزل کز نموده و این واقعه را از نزدیک تماشا کنیم. شخص اول داستان آقای دکتر رضاییانه که تقریبا بزرگ مجتمع حساب میشه و حرفاش دو تا خاصیت بارز دارن، یکی اینکه واقعا برش دارن و دیگری هم از این قراره که چون آغاز شوند پایانی ناپیدا خواهند داشت و هفتاد من کاغذ مثنوی هم کشش ندارند. با وجود سن بالاش خیلی سر پا و محکم و ایستاده هست و اگر کسی تا آخر سخنان ایشان دوام بیاره براش تعجب آور خواهد بود که چطور تا انتهای اون نطق طولانیش با تحکم و پر انرژی باقی میمونه. به جرات بگم در طول عمرش اکثر شهرهای دنیارو بچشم دیده ولی خاطراتش محدود میشه به مرند و کالیفرنیا و تنها زبان این دو شهرو یعنی ترکی و انگلیسی رو بلبل وار صحبت میکنه و به هر زبانی که قرار باشه سخنوری کنه لهجه شیرین ترکیش باید چاشنی باشه. بگذریم منم دارم مثل ایشون روده درازی میکنم و از بحث اصلی که موجبات خنده خلق گشت دور میشم. این آقا بسیار وظیفه شناس و باوجدان تشریف داره و بعد از مدت کوتاهی که یه چادر ماشین پیدا کرد تمام در و دیوار مجتمع رو با آگهی پر کرد تا از این وظیفه سنگین سربلند بیرون بیاد. صبح جمعه که یکی از ساکنان بی خبر از سفر میرسه و با حالت شکایت برانگیزی سراغ مسئول و مدیر رو میگیره تا پاسخگو باشن. طرف ادعا میکرد چادر ماشینش به سرقت رفته و نگهبان پارکینگ که هم ماشین این ساکن جاهل و هم دکتر رضاییان رو میشناخت با ناباوری عنوان میکنه که چند روز پیش دکتر را در حال در آوردن چادر ماشین اون بنده خدا دیده................... بقیه داستان کاملا قابل درکه و نیازی به بیان نیست ولی خالی از لطف نیست اگر بگم چند ساعت بعد هم یه آگهی مربوط به پیدا شدن کیف پولی سرگردان مشاهده کردم و در دل به دکتر ایمان قلبی آوردم که دستش درست با این سن و سال جیب هم میزنه!

                                              cry

حالا گریه داره که مربوط به فردای روز قبل میشه یعنی شنبه. صبح که از خواب برخواستم احساس کردم یه حالت غریبی دارم و فکر کردم از نیاز به پول ناشی میشه پس جهت حل مشکل اقدام نموده و پس از تهیه صبحانه ای مفصل برای تنها حلال مشکلات، مساله را صادقانه بیان کردم و ایشان با خاطری آسوده مکانیکی رو معرفی کرد که مبلغ مناسبی دستش داشت و اینطوری هم طلب وصول میشه و هم کام دل من حتی بیشتر برآورده میشه. خوشبختانه مکانیک مذکور رو میشناختم و چند ساعتی بهش مهلت دادم تا کار کنه و یه مایه ای دست و پاشو بگیره تا بخوبی از جلوی ما در بیاد و خودمم خوشم نمیومد اول صبحی خفتش کنم پس در زمانی مناسب عزم سفر به محله گیشا کردم و چون شخص مورد نظر در خوش حسابی زبانزد بود مشکلی به نظر نمیرسید. شاد و خندان به محل کسب ایشون نزدیک میشدم اما محل از دور تعطیل بچشم میومد و کمی در شادی درونی بنده تاثیر گذاشت اما در یک چشم بهم زدن دوباره شادی کامل واصل شد چون میتونستم صبر کنم فرشته نجاتم برگرده سر کسب و کارش یا اصلا برم دم در منزلش. با همه این تفاسیر به حرکتم ادامه دادم تا برسم جلوی مکانیکی. نه! خشکم زد با دیدن اعلامیه ترحیم صاحب مغازه رنگ و رو را باختم. مغموم و بهت زده محو تماشای اعلامیه بودم که همسایشان از حالت نزار و پریشان بنده پی برد که از نزدیکان مرحوم بشمار میرم و بقصد تسلی خاطر اینجانب در حالیکه کرکره مغازه در پیتشو میکشید پایین گفت: خیلی انسان بود خدا رحمتش کنه. منم که هنوز در شک وارده بسر میبردم با تردید جواب دادم خداوند هزاری های شمارو هم بیامرزه. 

پيام هاي ديگران ()        link        یکشنبه ۳ تیر ،۱۳۸٦ - فرشید
ما ها کی بزرگ ميشيم؟

دوباره یاد اسباب بازیای بچگیم افتادم، یه هواپیما بود تو ویترین اسباب بازی فروشی که سهم من روزا نگاه کردنش و شبا خواب دیدنش بود، تا ابد اینطور نگذشت به چنگ آوردمش و خودم با دستای خودم بال چپشو شکستم ولی اون ماشین تک سرنشین قرمز که هیچ وقت مال من نشد هنوز هم یه خواسته آرمانیه، هنوز دوسش دارم. اینکه زیر پای کدوم بچه خودخواهی داغون شد هیچ اهمیتی نداره این مهمه که وقتی اون هواپیما دستم بود نباید میرفتم پشت ویترین اسباب بازی فروشی.

plane red car

 

.

پيام هاي ديگران ()        link        چهارشنبه ۳٠ خرداد ،۱۳۸٦ - فرشید
اينجا تبريز است!!!

و چون اموراتی مهم شکل گرفت و مارا بر آن داشت تا راهی دیار تبریز شویم، شهریست نکو که هرآنکس ندیده هاله ای از تعاریف آن شنیده، آنگاه که به عمارت دارالعلم یا به گفته فرنگیان صاحب نظر دانشگاه تبریز واصل شدیم بارانی بس مهیب بر ما نازل گشت و همقطاران به انضمام حقیر را بر آن داشت تا سرپناهی جویا شویم و چون در مکانی مسقف مستقر گشته و شکر ایزد منان به جای آورده صحنه ای نزدیک به توهماتی مبهم بر دیدگانمان پدیدار گشت و بواسطه اهمیت موضوع صحت حادثه را از تنی چند استماع کردیم تا شکمان کاسته شود. اصل ماجرا بدین قرار است که یکی از اهالی این خطه که سر و کول خودرا به وسیله ای سفره مانند مستتر گردانیده تا از آسیب باران سنگین الهی در امان باشد مشغول به آب دادن چمن های بی پناه صحن دارالعلم بود. حال بنده دست انابت بسوی صاحبنظران اندیشمند بلند کرده و درخواست تفسیر ماوقعه دارم.

پيام هاي ديگران ()        link        یکشنبه ٢٧ خرداد ،۱۳۸٦ - فرشید
بازگشت

سلام خدمت دوستان گرامی و آنهایی که در این مدت که بنده دور و بر وبلاگ آفتابی نمیشدم لطف خودرا بوسیله ارسال نظرات به اثبات رساندند و اگر تعداد به چشم نمی آید مطمئنا دلیل بر فقدان مطالب وبلاگ بنده است. تا اینجا نظرات به سه نوع قابل تقسیم است: ۱-تعریف و تمجید ۲-پرسش و ۳-تهدید و تحقیر، که چه بهتر بود همه با نام حقیقی وارد میشدند تا اثر بخش تر جلوه کنند مثلا دوستانی که جویای منابع ارشد مهندسی صنایع شدند یا شخصی که در مورد پارسه سوال داشت و دوستی که حالش از امثال بنده بهم میخوره!

در مورد آزمونهای پارسه به نظر من از لحاظ علمی بودن سوالات و توزیع مناسب انواع تست، نمره این موسسه صفر است اما از جهت عادت دادن شرکت کننده به چند ساعت تمرکز و شرایط و محیط آزمون اصلی مناسب است. منابع نسبتا مفیدی هم در نظر دارم که در زیر عنوان خواهم کرد و قبل از آن لازم به ذکر میبینم گرچه شاید منابع بخصوصی مفید باشند اما تنها یک چیز ضامن موفقیت است: تمرین.

                       book

منابع کنکور کارشناسی ارشد مهندسی صنایع و مهندسی سیستم های اقتصادی و اجتماعی:

ریاضی: ریاضی عمومی کارشناسی ارشد تالیف دکتر عشقی، ریاضی ۱و۲ تالیف مسعود آقاسی، ریاضی برای رشته MBA مسعود آقاسی، مجموعه سوالات کنکور ریاضی.

آمار و احتمال: آمار مقدماتی دکتر بهبودیان، احتمال شلدون راس، جزوه آمار پارسه، تست های آمار مهندسی سنجش تکمیلی.

تحقیق در عملیات: پژوهش عملیاتی دکتر مهرگان، برنامه ریزی خطی بازارا، تحقیق در عملیات حمدی طه، تحقیق لیبرمن، پژوهش عملیاتی عارفه فدوی(برای رشته مدیریت صنعتی و بازرگانی توصیه میشود).

بجز اینها منابع دیگری هم هستند که هم دیگران زیاد توصیه میکنند و هم مفید بنظر میرسند اما خودم بطور کامل مطالعه نکردم مثل آمار احمد پارسیان و آمار سعید قهرمانی. برای مواد امتحانی دیگر هم منبع بخصوصی در نظر ندارم.

 

پيام هاي ديگران ()        link        جمعه ٢٥ خرداد ،۱۳۸٦ - فرشید